خرید بک لینک
سر راهم به محل کار یه خیابون هست که خیلی قشنگهامروز که داشتم میرفتم تازه بارون بند اومده بود، خیابون خیس بود و درختا خیلی رویایی شده بودن، روی تنه هاشون خزه ها سبز شدن اما هنوز برگاشون درنیومده سرم رو اوردم بالا و به شاخه هاشون نگاه کردم آدم احساس کوچیک بودن میکردبا خودم فکر کردم این دنیا عجب حیله گره، ظاهرش جوری قشنگه که مجبور میشی محو نگاهش کنی اما پشت این پوسته اش پر از کثیفی و زشتیهمثل یه دنیایی که وارونه اش قرار گرفته جهنمه و پر از نور قرمز و خشکسالیهبا خودم گفتم یعنی ما باعث زشت شدنشیم؟ ا

برچسب: نویسنده: النا جلالی تاريخ: پنجشنبه 9 مهر 1405 ساعت: 5:40

نشستم روی مبل پرده هارو جامع زدم کنار قهوه میخورم و دفتر نقاشیم روی پاهامه که یهو بیرون بارون میگیره، پشت پنجره حیاط کوچیک و قشنگمون خیس میشه، درختا، گل سرخ همسایه که از روی دیوار سرک کشیده، ساعت تو حیاط که خراب شده و همیشه 6 و نیمه خیس میشن. یکم اون عقب ترها درخت بزرگ اقاقیای پارک کنار خونه ابتدا به رقصیدن میکنه و بوی اقاقیاش رو حس میکنم. روی شیشه خط های سفید بارون کم کم زیاد میشن.همه اینها سالها آرزوم بوده، داشتن این خونه و این حیاط که وقتی نگاهش میکنی فقط رنگ سبز میبینی. همه اینها چیزی بود که

برچسب: نویسنده: النا جلالی تاريخ: پنجشنبه 9 مهر 1405 ساعت: 5:40

هربار که سرچ میکنم و میبینم هیچ کاری برای من نیست، خسته و ناامید دلم میخواد بیام اینجا برات بنویسم ولی میبینم که حتی چشمه ی نوشتنمم خشک شده.دیگه زیادی دارم ضدحال میشم... دقت کردی یه قسمت زندگیت که خرابه همه قسمتای دیگه هم باهاش خراب میشن؟ کاش میشد مثلا اگه کار خوب ندارم حداقل میدیدم که نویسندگیم شکوفا شده و دارم هر روز متن های خفن مینویسم یا نقاشیم پیشرفت کرده هر روز دارم یه نقاشی خفن تر از دیروز میکشم.ولی وقتی کارت خوب نیس نه حوصله نقاشی داری نه نوشتن نه یادگرفتن هیچ کار دیگه ای...ریدم تو این

برچسب: نویسنده: النا جلالی تاريخ: پنجشنبه 9 مهر 1405 ساعت: 5:40

جون به جونش کنی آدمیزاد همش دنبال راه آسونه، کاش یکی رو ببینم تو زندگیم که از انجام دادن کارهای سخت فرار نمیکنه تا الگوی همه زندگیم قرارش بدم.جون به جونم کنی تو هر مرحله ای وارد بشم اول از همه سختی هاش رو میبینم و یه ندایی بهم میگه بیخیال بابا زیادی سخته بیا همینجا که هستیم بمونیم. همینجا که الان هستی بمون دیگه دنیا دو روزه اینهمه سختی چرا بکشی؟ولی خب انقد همینجور الابختکی اومدم جلو و کارهای سخت رو انجام ندادم که اخرش یه جا یه سنگی افتاده جلوم و برداشتنش برام خیلی سخته، همه اون کارهای سختی که ق

برچسب: نویسنده: النا جلالی تاريخ: پنجشنبه 9 مهر 1405 ساعت: 5:40

صفحه بندی